تبليغاتX

عاشقانه های باران

شنبه بیست و سوم خرداد 1388

موش کوچولو

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت:كاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت :

من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!
او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند.

بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت .

زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!


9:21 قبل از ظهر | محبوبه |

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

بودن...

خداوند کسانی را که تو بخواهی به تو نمیدهد

                        او کسانی را به تو میدهد که به آنها نیاز داری.....

برای آنکه به تو کمک کنند،

                     تو را بیازارند،

                            حرکت کنند،

                                     دوستت داشته باشندو....

                                                          از تو کسی بسازند که باید باشی!


0:43 قبل از ظهر | محبوبه |

دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388

پرواز

کاش گاهی در مسیر زندگی

                                 باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

                                 با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب مثل چشمه سار

                                 گوشه نیلوفری را تر کنیم

ما همه روزی از اینجا میرویم

                                 کاش این پرواز را باور کنیم


0:12 قبل از ظهر | محبوبه |

چهارشنبه پنجم فروردین 1388

حکمت او

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


10:9 بعد از ظهر | محبوبه |

دوشنبه سوم فروردین 1388

او

ازعرش صدای ربّنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید

گفتگوی با خدا

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.


11:27 بعد از ظهر | محبوبه |

دوشنبه پنجم اسفند 1387


سلامی دوباره به همه ی دوستام

ببخشید که نمیتونم بیام و به نظراتتون جواب بدم درسام خیلی زیاده شاید تا عید نتونم آپ کنم

از همتون معذرت میخوام


11:0 قبل از ظهر | محبوبه |

پنجشنبه دهم بهمن 1387

باغچه ی همسایه!!!!!!

تو به من خندیدی … ونمیدانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ، سیب را دزدیدم . باغبان از پی من تند دوید . سیب را دست تو دید . غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم . و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما … سیب نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!


4:27 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه ششم بهمن 1387

زورکی نخند عزیزم

سلام دوستای گلم،رضا صادقی (خواننده ی محبوب من) یه اهنگ خونده به نام "زورکی نخند عزیزم" خیلی دوست دارم شما هم اونو گوش بدید،فعلا واستون شعرشو گذاشتم تا بعدا لینک دانلود آهنگو براتون بذارم.

زورکی نخند عزیزم میدونم اومدی بازی

نمی خوام این آخرین بازیه زندگیم ببازی

خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشته ست

از منم میگذره اما به دلت چاله نسازی

اومدی بشکنی بشکن از من ساده چی مونده

قبل تو هرکی بوده تموم تاروپود سوزونده

توهم از یکی دیگه سوختی می خوای تلافی باشه

بیا این تو و دل و باقیه احساسی که مونده

دل ما اونقده پاره ست،موندنش مرگ دوباره ست

آسمون سینه ی ما،خیلی وقته بی ستاره ست

همینی که باقی مونده واسه دل خوشی تو بشکن

تیکه تیکه هامو بردن آخرینشم تو بکن

نمیخوام بگذره عمری خسته شی واسه فریبم

یقه تو نمیگیره هیچ کس آخه من اینجا غریبم

بزن و برو عزیزم مثل هرکس که زدوبرد

طفلی این دل که همیشه به گناه دیگرون مرد

نفرتت رو از غریبه سر یک غریب خراب کن

خنده ی کوتاهمم رو بیا گریه کن عذاب کن

مهمم نیست که چه جرمی یا گناهی این سزاشه

باقیه دلم یه مشت خاک همینم میخوام نباشه

عقده های یک شکستو خالی کن سر دل من

دیگه متروک مونده و سرد خاک پیر ساحل من

از نگاهات خوب میفهمم که تو فکرت یه فریبه

بازی بسه پاشو بشکن من غریب و تو غریبه


4:17 بعد از ظهر | محبوبه |

شنبه بیست و هشتم دی 1387

امتحان

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از هم دیگه جدا بشیم

فکرشو کردم وگفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم

میدونی؟ دیدم نمیشه من و تو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

دور شدیم از حرفای روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مثل غریبه ها بشیم

ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید

ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم

یه چیزی مثل یه شک منو رها نمیکنه

بیا امشبو منو تو غرق یه دعا بشیم

فکرشو کردی دیگه خدا مارو دوست نداره؟

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی میگی

بیا به هر چی بود تو شعر بی اعتنا بشیم

 


2:33 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه هشتم دی 1387

نقاشی خدا

خدا اراده کرده بود   که عشقُ نقاشی کنه
می‌خواست به زخم عاشقا   باز هم نمک پاشی کنه
     
برای بوم نقاشیش   کرب و بلا رو آفرید
با قلم موی قدرتش   یه نقش دلربا کشید
     
اول نقاشی زدش    نقشی به رنگ شور و شین
اولِ از همه کشید   رو نیزه‌ها سر حسین
     
برا نماد دلبری   صورت اکبرُ کشید
نشون اوج بی کسی   گلوی اصغرُ کشید
     
زد قلم مو رو توی خون   یه گوش پاره رو کشید
تو دست قاتل حسین   سر بریده رو کشید
     
نقشی زدش به بوم خود   ز اوج غربت نبی
به رنگ تیره غروب   رنگ کبود زینبی
     
با چشمای رباب خود   معنی اشک و گریه رو
صفحه آخرم کشید   قد خم رقیه رو
     
خدا تو بوم نقاشی   عطر گل یاسُ کشید
برای امضا زدنش   صورت عباسُ کشید


1:57 بعد از ظهر | محبوبه |

پنجشنبه پنجم دی 1387

بارون

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد؟

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد؟

روی ماهش کجا پنهون شده،اون رفته کجا؟

چرا از اونور ابرا دیگه بیرون نمیاد؟

نیتت رو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه

چرا از این دل دیوونه یکم خون نمیاد؟

مگه تو بی خبری موهامو پریشون میکنم؟

دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت از بس که سفیده و لطیفه مثل برف

از خجالت تو برفی تو زمستون نمیاد

تو دلم فقط یه بار مهمونی بود تو اومدی

درارو بستم از اون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه وقتی به شیشه میخوره

اما با غم نجیبه روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثل آینه میمونی

تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد؟

عمریه اسیرتم ، اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمیگه کسی واسه مرمتش فکری کنیم

هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد

زندگی بازی شطرنج و من منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا انقدر آب و هوام ابری میشه

که قدر اشکای من از رود کارون نمیاد

گاهی با خودم میگم شاید می خواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد

اون که برای دیدنش ستاره میشمری اهل نازه

پس با یه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود

مثلا چون تشنه ان یاسای گلدون نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود به خاطر اون نمیاد


9:55 بعد از ظهر | محبوبه |

جمعه پانزدهم آذر 1387


سلام چطورین بچه ها ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی از دوستان اومدن نظر دادن که چرا به نظراتشون جواب نمیدم و ازم خبری نیست راستش اصلا وقت نمیکنم که به نظرات جواب بدم الانم حول حولکی اومدم. ناراحت نشید از دستم ولی به خدا وقت ندارم از اول بهمن دیگه از دست من راحت میشید و من میرم و شاید در این وبلاگ تخته بشه....

دوستتون دارم دوستای خوبم....


3:52 بعد از ظهر | محبوبه |

سه شنبه پنجم آذر 1387

نامه

نامه ی تو چقدر زیبا بود ، هر خطش را سه مرتبه خواندم

بعد آنرا بروی یک دفتر تانخورده قشنگ چسباندم

نامه ی تو چقدر خوشبو بود،بوی گلهای رازقی میداد

حرفایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی میداد

گفته بودی عجیب دلتنگی ، دل من هم برای تو تنگ است

پیش من هم غروب غمگین است، پیش من هم طلوع کم رنگ است

خوشم آمد چقدر دانایی!حالی از حال من نپرسیدی!

ولی از پشت قاب دلتنگی، زردی ام را چه زود فهمیدی!

یاس زرد دو خانه آنورتر ، داشت دیشب تو را دعا میکرد

تشنه بودی و بودی و او داشت التماس پرنده ها میکرد

گفته بودی زغیبت باران ، باز هم درد مشترک داریم

تا بخواهی شقایق تشنه ، گل سرخ پر از ترک داریم

دوری ات کار دست من داده ، فاصله که میان ما کم نیست

هیچ کس روزگار و اقبالش ، مثل ما بی نشان و مبهم نیست

فکرت اینجا میان گلدان است ، جلوی چشم آرزوهایم

تو خودت را بجای من بگذار، تو دلت سوخت من چه تنهایم؟

سالها میشود که با عکست،توی این شهر زندگی کردم

با یکی دو تماس کوتاهت،ماهها رفع تشنگی کردم

ولی آخر چقدر بنشینم؟نامه ای، حرف روشنی، چیزی

گل خشکی میان این کاغذ،که به آن وعده ای بیاویزی

بنویس از خودت از این نامه،دو سه  خط مختصر فقط فهرست

فقط این بار خواهشی دارم ، عکس تازه برای من بفرست


1:39 بعد از ظهر | محبوبه |

جمعه یکم آذر 1387

تنها توقع

شعرا که قابل نداره اما همش واسه خودت

فقط نوشتم اینارو به خاطر تولدت

نگات قشنگه ولیکن یه کم عجیب و مبهمه

من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه

منو گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر

نمیدونم شاید سفر برای دردات مرهمه

تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجیبیه

من چه جوری واست بگم بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی واسه تو که فرقی نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه

آخرشم دق می کنم تا منو دوست داشته باشی

مردن که از عاشقیه یک دفعه نیست که کم کمه

من نمی دونم تو چرا اینجور نگاهم میکنی؟

زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی؟

مخندی و جواب میدی رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده

هر جای دنیا که بری دیگه نشو مال همه

رسمه که لحظه ی سفر یادگاری به هم میدن

قشنگ ترین هدیه ی تو، تو قلب من یه مشت غمه

شاید اینو بهم دادی که همیشه پیشم باشه

حق با  توء ، تو راست میگی غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که میشه اشکاشونو رو میکنن؟

یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه

تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی

اسم قشنگ تو ولی همیشه هرجا یادمه

چشمای روشنت ییه کم کاشکی هوای منو داشت

تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه


3:4 بعد از ظهر | محبوبه |

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

معنی شعر تایتانیک

Titanic

My Heart will go on

 

Every night in my dreams

هر شب در رویاهام

I see you, I feel you,

من تورو میبینم من تورو احساس میکنم

That is how I know you go on

میدونم به همین صورت ادامه پیدا خواهد کرد

Far across the distance and apace between us

فاصله ها و فضاهای بین مارو

You have come to show you go on

اومدی نشون بدی که ادامه پیدا خواهد کرد

Near, Far, Wherever you are

نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش

I believe that the heart does go on

بر این باورم که ادامه خواهد داد

Once more you open the door

یه بار دیگه درب رو باز میکنی

And you here in my heart

و تو اینجا در قلب منی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواد داد

LOVE can touch just one time

و عشق یه روز مارو لمس خواهد کرد

And last for a life time

و یه عمر دوام خواهد داشت

And never let go till we one

و اجازه نخواهیم داد که یکی (تنها) بشیم

LOVE was when I loved you

عشق زمانی بود که تورو دوست داشتم

One true time I hold to

وقتیکه حقیقتا در آغوش گرفتمت

In my life well always go on

در حیات من ما ادامه خواهیم داد

Near, Far, Wherever you are

نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش

I believe that the heart does go on

بر این باورم که دل ادامه خواهد داد

Once more you open the door

یه بار دیگه درب رو باز میکنی

And you here in my heart

و تو اینجا در قلب منی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد

You here , there's nothing I fear

تو تینجا هستی پس چیزی برای اینکه من بترسم نیست

And I know that my heart will go on

و میدونم قلبم ادامه خواهد داد

We'll stay forever this way

و برای همیشه به این شکل خواهیم ماند

You are safe in my heart

در دلم ایمن هستی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواد داد


1:24 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه نوزدهم آبان 1387

مطلبی از دوست خوبم ریحانه

یاد گرفتم

دوست داشتم مال من ميشدي اما خب نشد يا شايد نخواستي هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم ياد گرفتم احساسمو بکشم تا کسي نفهمه ياد گرفتم خودم مهم باشم  و به بقيه اهمييت ندم

تسلیت قلب صبورم اون دیگه دوست نداره...

اخه چه جور دلت اومد تنهام  بذاریو بری...اخه مگه حرفی زدم زخم زبونی من زدم...اره همش بهونه بود مساله یار دیگه بود...دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود...برو با یارت عزیزم رها کن این تن منو ...الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم...اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری که مثل من اسیر اواره از خونه بشه...منم یه قول بهت میدم یه روز فراموشت کنم(وقتی مردم)قلبمو سنگیش بکنم عشقتو خاکستر کنم...اگه یه روز خواستی گلم کسی رو نفرینش کنی...بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه**


2:11 بعد از ظهر | محبوبه |

شنبه هجدهم آبان 1387

یادته...

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی میترسی یادته؟

عکسمون تو قاب عکسو یادته؟ بله ی بدون مکثو یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کمه کم بود یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهرو آشتی یادته؟ هیچ کسو جز من نداشتی یادته؟

رویاهای آسمونی یادته؟ قول دادی پیشم بمونی یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببین!اول قصه یادته؟

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه یادته؟

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه ی من زیر بارون یادته؟

واسه ی خنده اجازه یادته؟ اونا که میگفتی رازه یادته؟

یادته فالای حافظ تو حیاط؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخارو نچیدیم یادته؟ یه روزی همو ندیدیم یادته؟

شرطامون سر صداقت یادته؟ تو مجازات خیانت یادته؟

پنهونی سر قرارا یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت یادته؟ گشتمت دنبال فرصت یادته؟

دستاتو میخوام بگیرم! یادته؟ راستی تو ، بی تو میمیرم یادته؟

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد با بی تو مردن یادته؟

یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های اقاقیا؟

زیر اون درخت گیلاس یادته؟ با دو تا شاخه گل یاس یادته؟

یادته گفتن راز به قاصدک؟ یادته چقدر به هم گفتیم کمک؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن یادته؟ اونا مارو دوست نداشتن یادته؟

نامه ی بدون امضا یادته؟ اسم مستعار رویا یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته ؟

فال حافظ شب یلدا یادته؟ اسممو گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟ گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

یه دفعه ازم بریدی یادته؟ خط رو اسم من کشیدی یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟ کاری که دست دلم داد یادته؟

حالا اومدم همون جا وایسادم ، که تقاضای تو رو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشترو جا گذاشتمش همون جا دفترو

اما قول دادم به قلبم و خدا ف دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؟ شعر من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته ؟ شعر من بده ولی زیادته

واقعا هم زیادشه..........


2:0 بعد از ظهر | محبوبه |

پنجشنبه دوم آبان 1387

لذت بردن از زندگی

چگونه از زندگی کردن لذت ببریم؟؟؟؟

1-   به تماشای غروب آفتای بنشینید.

2-   بیش تر بخندید.

3-   کمتر گله کنید.

4-   با تلفن زدن به دوستی قدیمی ، او را غافلگیر کنید.

5-   هدیه هایی را که گرفته اید بیرون بیاورید و تماشا کنید ، شاید بتوانید از آنها استفاده کنید.

6-   دعا کنید.

7-   در داخل بالابر با آدمها صحبت کنید.

8-   هر چند وقت ، نفس عمیق بکشید.

9-   لذت عطسه کردن را حس کنید.

10- قدر اینکه پایتان نشکسته را بدانید.

11- زیر دوش آواز بخوانید.

12- با بقیه فرق داشته باشید.

13- کفشهایتان را عوضی پایتان کنید و به خودتان بخندید.

14- با حیوانات بازی کنید.

15- به آسمان بالای سرتان خیره شوید.


3:6 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

به چه قیمتی گذشتی؟

به چه قیمتی گذشتی ازشبای خیس مهتاب؟

چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی بر آب؟

به چـــــــــــــه قیمتی غرورو سر راهمون کشیدی؟

چـــــــــــرا لحظــــه های با هــــــــم بودنامونو ندیدی؟

خوب مــــــــــــن ، ما هر دو باختیم توی این بازی بیــخود

هــــــــر دوتامون کم گذاشتیم که ترانـــــــــــه هامونم مــــــــرد

چیزی از لحظه نمونده مــــــــــــــــــن وتــــــــــــو لحظه رو کشتیم

حـــــــــکـم اعــــــــــــــدام دلــــــامون بـــــــــا غرورمــــــــــــون نوشتیم

اگــــــــــــــــــــــــه دوستم نداری به روم نیار،یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکـــــــــــــــــــر تنـــــــــــــهایی گم بشم، نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلمـــــــــــــــــــــو اینقده نشـــــــــــــــــــتکن آخه این دل عاشقــــــــــــــــت بـود

لــــــــــــــــــــه نکن این قلبـــــــــــــو آخه روزی لایقــــــــــــــــت بــــــــــود

دلمـــــــــــــــــو اینقدر نســـــــــــــــــوزون مگه چـــــــی مونده از این دل؟

رفتـــــــــــــــــــــی و با بــــــــــــی وفاییت زدی مهــــــــــر نحس باطل

تو کــــــــــــه دوســــــــــــت نداشتی بــــــــاشی، چرا اتیشم کشیدی؟

اونــــــــــــــــکه تو خودخواهیــــــــات مرد دل من بود تو ندیدی

از تــــــو خونه ی وجودم به چــــــــــــه آسونی پریـــــــــدی

ریختــــــــــــن غـــــــرور این مردو نه دیدی، نه شنیدی

اگه دوستم نداری به روم نیار،یه چیزی ازغرورم واسم بذار

نذارتوفکرتنهایی گم بشم،نذارحرف وحدیث مردم بشم


5:49 بعد از ظهر | محبوبه |

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

یادمه

 یادمه اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونه ام حرفامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما میمیرم؟

محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید حتی اگه نباشم

کلاغ خبر می آورد شبو با کی سر کردید

شما دوستم نداشتید از چشماتون میبارید

نمی دونم واسه چی شعرامو ازبر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون میریختم

شما به جاش تو قلبم هزار تا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون ، زجرم دادید چه آسون

وجودتونو با زجر واسم عزیزتر کردید

به یادتون نمونده تو آون غروب پاییز ؟

پیش هزار تا شاهد دستم انگشتر کردید؟

چه روزایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

یه روز که گل می دادم نداده پرپر کردید

چیزی نبود ! تا اون روز آروم بودیم و خوشبخت

تمام این کارارو اون روز آخر کردید

پس نذرامون چی میشه؟ حتما به یادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

حق با شماست من کجا؟شما کجا و تقدیر؟

میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما با من قهر کردید

همون کلاغه میگفت یه جا شما رو دیده

انگشترو دسته یه کس بهتر کردید

من که پسش ندادم دادم به همسایتون

گفتم دیگه درست نیست شما مارو پر کردید

یه چیزی مینویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت بهم خورد منتظرم برگردید


5:2 بعد از ظهر | محبوبه |

جمعه نوزدهم مهر 1387

واسه کسی که نمیاد

به چشمای خودت قسم ، دیگه بهت نمیرسم

وصال تو خیالیه ، وای که دلم چه حالیه

یادت میاد بهارمون ؟ دلای بی قرارمون؟

قایم شدن تو کوچه ها ، دور از نگاه بچه ها

بازیای عروسکی ، آخ که چه حیف شد کودکی

یه کم برس باز به خودت ، میخوام بیام تولدت

اون وقتا اینجوری نبود ، راهت به این دوری نبود

حالا که عاشقت شدم ، دیگه نیستی مال خودم

پاییز چه فصل سردیه ، عاشقیم چه دردیه

گم شده باز بادبادکم ، تو نمیای به کمکم؟

میخوام دستاتو بگیرم ، تو بمونی من بمیرم

عاشقیم نوبتیه ، آخ که چه بد عادتیه

من نگرانم واسه تو ، قبله ی دیگران نشو

اشکم به این زلالیه ، دل تو از من خالیه

تو مهر عشق توگمم ، هلاک یه تبسمم

تو شدی مال دیگری ، چه جور دلت اومد بری

قفلا که بی کلید شدن ، چشا به در سفید شدن

چه امتحان خوبیه ، دوریت عجب غروبیه

بارون شدیده نازنین ، از تو بعیده نازنین

خاطره رو جا نذاری؟ باز منو تنها نذاری!

اونوقتا مهمونت بودم ، دنیا رو مدیونت بودم

اونوقتا مجنونم بودی ، کمی پریشونم بودی

قصه حالا عوض شده ، صحبت یه تولده

قلبتو دادی به کسی ، یکم واسم دلواپسی

ستارمون یادت میاد؟ دلواپسم خیلی زیاد

فقط تماشا میکنی ، بعدش و حاشا میکنی

چه لطفی به من میکنی ، تکلیفو روشن میکنی

میگی گذشت گذشته ها ، چه راحتن فرشته ها

سر به سرم که نذاری ، بگو یکم دوسم داری

نمیمونی من میمونم ، میری یه روزی میدونم

اولا مهربونترن ، اونایی که هم سفرن

اشک منم که جاریه ، نگه دار یادگاریه

میسپارمت دست خدا ، اگه دوسم داشتی بیا

واسه ما جشن تولد ، یه بهونه بود همیشه

که رو هدیه بنویسی ، دلم از تو دور نمیشه

شعری از مریم حیدرزاده


10:48 قبل از ظهر | محبوبه |

سه شنبه شانزدهم مهر 1387

خواندنی ترین آرزوهای تاریخ

متنی رو که امروز براتون میذارم آرزوی نویسنده ی بزرگیه که همه ی ما اونو با رمان معروف و زیباش *بینوایان* میشناسیم.آره ویکتور هوگو معروفترین و بزرگترین رمان نویس فرانسوی.همه ی آرزوهاش رو توی شعری با عنوان @آرزوهای من@ نوشت اما هرگز اونارو به چاپ نرسوند بعد از مرگش این دست نوشته هارو تو خونه اش پیدا کردن و با عنوان @خواندنی ترین آرزوهای تاریخ@ به چاپ رسوندن :


* اول از همه برایت آرزومندم که همیشه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

* برایت آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، دوستانی که بی تردید مورد آعتمادت باشند .

* همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند بلکه با کسانی که که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند .

* امیدوارم اگر جوانی زود رسیده نشوی و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی ، اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی هر سنی خوشی و ناخوشی های خودش را دارد .

* امیدوارم دست نوازش گری داشته باشی به پرنده ای دانه بدهی ، و به آواز سهره ای گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد زیرا به این شیوه احساس زیبایی خواهی یافت ، به رایگان.


3:29 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

تقویم بهار

بگید بباره بارون ،  دلم هواشو کرده

بگید تموم شدم من ،  بگید که برنگرده

بهش بگید شکستم ،  بهش بگید بریدم  

نه اون به من رسید و ، نه من به اون رسیدم

برهنه زیر بارون ، خراب و درب وداغون

از آدما فراری ، از عاشقا گریزون

بزار کسی نبینه ، غرور گریه هامو

بزار کسی نفهمه ، غم تو خنده هامو

یه داغ سخته سخته ، یه باغ بی درخته

نفرین بگید به عمرم ، سیاهه روز بختم

تنم داره میلرزه ، تو این هوای هرزه

گاهی نداشتن دل ، به داشتنش می ارزه


2:40 بعد از ظهر | محبوبه |

جمعه دوازدهم مهر 1387

سلامی دوباره

گلم ، عزیزم دوستت دارم

گلم ، خوبم ، تمام هر چی دارم         بذار سر روی شونه هات بذارم

تمام خواسته ی من از تو اینه          خودت میدونی خستم ، نا ندارم

چشام لبریزه ، بارون راه ابره         ببین خونه بدونت عین قبره

نمیدونم چه جور بگم میخوامت        سکوتم نه شکایته ، نه صبره

یه لحظه با تورو به دنیا نمیدم          با تو تا آخر رویا رسیدم

همه دنیا پی خودم میگشتم              خودی تر از تو عاشق تر ندیدم

تو آغوش منی انگار میمیرم           چقدر آرزومه اینجا بمیرم

بده دستاتو مرهم باش برای            دل ساکت سرد سربه زیرم

مثل مرجان دریایی عزیزی           مثل یک عشق رویایی زلالی

به معصومیت یه شاخه ی رز        مثل یک مرغ عشق بی گناهی

 شعری از رضا (صادقی)


4:7 بعد از ظهر | محبوبه |

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

الهی!!!

الهی به زیبایی سادگی!

به والایی اوج افتادگی!

رهایم مکن جز به بند غمت!

اسیرم مکن جز به آزادگی!


1:31 بعد از ظهر | محبوبه |

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

بار خدایا!!!!

می خواهم اکنون......

بی هراس از بیماری ، میوه ای از شاخه ای

بچینم و همان جا بخورم!

میخواهم بخندم بی آنکه

ترکی بر احساس نازک گل بیفتد!

میخواهم در سرما به قصد

بوییدن گلی که در زمستان

بوی بهار میدهد بی شال و

کلاه به خیابان بروم!

میخواهم گاهی یادم نرود

که همه بار آسمان بر دوش

من نیست و میتوانم لختی

بیاسایم بدون انکه

دنیا بلرزد!

اما هنوز میخواهم..............

که تو باشی و

ما باشیم و

عشق باشد..........

................از تو به خاطر بودنت سپاسگزارم.


1:9 بعد از ظهر | محبوبه |

پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

تولد

تولد تولد تولدم مبارررررکککککککککک

هیچکی به غیر از عشقم و داداشام بهم تبریک نگفت مجبورم خودم تبریک بگم.


1:7 بعد از ظهر | محبوبه |

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

آرام تر بگذر

اي مسافر !

اي جدا ناشدني !

گامــــت را آرام تر بردار !

از برم آرام تر بگــــــــــــــــذر !

تا به کــــــــــــــام دل ببينمــــــــــت !
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم!
آه ! کــــــــــــــه نميـــــــــــــــــــداني ………………. !

سفـــــــــــرت روح مرا به دو نيم مي کند .....................!

و شگفتـــــــا که زيستن با نيمي از روح تن را مـــــــي فرسايد ...!
بگذار بدرقـــــــه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنـــــــده ات را !
مســـــــــــــــــــــــــافر مــــــــــــــــــــــــــــــــــن .....................................!

آنگــــــــــــــــاه که مي روي کمـــــــــــــــــــــــي هم واپس نگـــــــــــــــــــــــر باش !

با مـــــــــــــــــــــــــن سخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــني بگـــــــــــــــــــــــو ...............!

مگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذار يکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــباره از پا در افتـــــــــم ............!

فـــــــــــــــــــــــــــــــــراق صـــــــــــــــــــــــــــــاعقه وار را بر نمـــــــــــــــــــــي تابم …………….…!
جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدايي را لحظــــــــــــــــــه لحظــــــــــــــــــه به مـــــــــن بياموز...!

آرام تــــــــــــــــــــــــــــــــــــر بگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــذر ………………………………...!
وداع طوفــــــــــــــــــــــــــــــــــــان مـــــــــــــــــــــــــي آفـــــــــــــــــــــــــــــــريند...!

اگـــــــــــــــــــــــــــــر فرياد رعـــــــــــــــــــــــد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!

بـــــــــــــــــــــــــــاران هنگام طوفان را که مـــــــــــــــــــــــــــــــــي بيني !

آري باران اشــــــــــــــــــــــک بي طاقتم را که مي نگري !..................
مـــــــــــــــــــن چـــــــــــــــه کنم..................................؟؟؟؟؟؟

تو پرواز مــــــــــــــي کني و من پايم به زمين بسته است !...
اي پـــــــــــــــــرنـــــــــــــــــــــده ............................!

دســـــــــــــــــــــــت خــــــــــدا به همـــــــراهت ...!
امــــــــــــــــــــا نمـــــــــــــــي دانـــــــــــــي ... !

نمي داني که بي تواشک دررگهايم جاريست!
از خــــــــــــــود تهـــــــــــــي شده ام ... !

نمي دانم تا بازگردي مراخواهي ديد ؟؟؟


1:29 بعد از ظهر | محبوبه |

جمعه پانزدهم شهریور 1387

ای خدای بزرگ دوستت دارم

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی

وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت با خبر نباشد

وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد

وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود

وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند

وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی

وقتی تمام درهابه رویت بسته است

...........

آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی

و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:

« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»

و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.....


2:8 بعد از ظهر | محبوبه |

پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387

اگه تو مال من بودی

اگه تو مال من بودی ماه از چشات طلوع می کرد 
              پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع می کرد
اگه تو مال من بودی کلاغ به خونش می رسید 
              مجنون به داد اون دل زرد و دیوونش می رسید
اگه تو مال من بودی همه خبردار می شدن
             ترانه های عاشقی رو سرم آوار می شدن
اگه تو مال من بودی قدم رو پاییز میزدیم 
             پاییز می فهمید که ماها زبونشو خوب بلدیم
اگه تو مال من بودی انقد غریب نمی شدم 
             من چی می خواستم از خدا دیگه اگه پیشت بودم
اگه تو مال من بودی دور خوشی نرده نبود
             دل من اون آواره ای که شبا می گرده نبود
اگه تو مال من بودی چشام به چشمات شک نداشت
             تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترک نداشت
اگه تو مال من بودی جهنمم بهشت می شد 
             قصه ی عشق ما دو تا ، عبرت سرنوشت می شد
اگه تو مال من بودی می بردمت یه جای دور 
             یه جا که تو دیده نشی نباشه حتی کمی نور
اگه تو مال من بودی ، می ذاشتمت روی چشام 
             بارون می خواستی می بارید ، ابر سفید گریه هام
اگه تو مال من بودی برگا تو پاییز نمی ریخت 
             شمعی که پروانه داره ، اشک غم انگیز نمی ریخت
اگه تو مال من بودی قفس دیگه اسیر نداشت
             آدما دارا می شدن ، دنیا دیگه فقیر نداشت
اگه تو مال من بودی خیال نمی کنم باشی 
             پس می رم و می کشمت پیش خودم تو نقاشی


3:48 بعد از ظهر | محبوبه |